دخملم صدای تپش قلبم را می شنوی؟
نوشتن زیبا ترین کار دنیاست
وزیبا تر از ان چشمان توست
که آن را میخواند
نوشتن یعنی نگاه کردن در چشم کسی که
دوستش داریم
و من هر روز انچه را که در دست دارم
مینویسم
نه انچه که از دست دادم

آخ مادر ...
صدای تپش های قلبم را تو نیز می شنوی ؟
می بینی چه حالی دارم از جدایی ات ؟
می بینی عزیز دلم ؟
مگر نگفتم که آغوشت را از من دریغ نکن ؟
مگر نگفتم که باز بیا و لمــــــــس تن لطیف ات را سهم من بکن ؟
مگر نگفتم اگر نیایی ، من میمیرم ؟
پس چرا دیگر نمی آیی ؟
همان قدر طـــــــولانی ...
همان قدر آرام ...
همان قدر بکــــــر ...
چرا نمی آیی آخر مـــادر ؟!
بیا ؛ جان مادرت بیا !
نگاه به نوشته هایم نکن پسرکم . ساده نگیرشان !
تک تک این واژه ها با بغـــــــض آمده اند و اینجا جا خوش کرده اند .
بغضی که حتی یک لحظه هم رهایم نمیکند !
مگر ســـــــــــاده است دل کندن از آن لحظه ی شیرین ؟
از آن عاشقانه ی همیشه آرام ...
نه !
بخدا که ساده نیست .
احساس امروز من را ، فقط باید مادر باشی تا بدانی .
باید مادر باشی تا بدانی چه می گویم بهار زندگی ام .
کوچک آسمانی ام !
از دلتنگی این روزهایم برایت گفتم ، پس بگذار این را هم بگویم که ؛
با همه ی اینها میخواهم تو خوب باشی .
تو خوب باش ، من فکری به حال دلتنگی هایم خواهم کرد .
تاب بیاور پسرم...
هر چند که با کردار و رفتار این روزهایت ثابت کرده ای که تاب آورده ای .
میدانم که به راحتی هضمش کرده ای .
خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر از این بابت مادر.
از اینکه مرحله ای دیگر از بالندگی ات را با شکیبایی پشت سر گذاشتی ممنون توام بی نظیــــــر من .
مبارک باشد این تجربه ی جدیدت گل زیبای من .
این استقلال !
می دانی ؟
اگر جانم را هم فدایت کنم ، باز هم کم است .
سوگــــــند به خدای احد و واحد که کم است در برابر این همه بردباری ات پاک بی همتای من .
حالا به مادرت قول میدهی که زود بیایی ؟
لااقل سعی کن زود زود بیایی ؛
نگذار که از این دلتنگی بمیــــــــــرم !
تو را قسم میدهم به نجابت آب و آینه ، باز هم زود بیا ...
من یک بغل از آغوشت را می خواهم !


دخملم صدای تپش قلبم را می شنوی؟
