سونوی غربالگری دوم-تعیین جنسیت
سلام نفسم
امروز92/05/12 هست و باید بریم واسه سونو و غربالگری
از سر کار زودتر اومدم بیرون و خیلی مشتاق بودم که دوباره عسل زندگیمو ببینم اما یه استرسی هم دائم تو راه چند بار خسته شدم و نفسم می گرفت
آخه با عجله اومدم که زود برسم بابا امینم زود اومد تا به مطب برسه و بتونه ببینتت و از این سعادت قشنگ بی نصیب نشه خلاصه رسیدیم و گفتند که باید شکلات بخورم تا تحرک بچه بیشتر بشه و تا دلت بخواد شکلات خوردم با اینکه فشارم بالا بود خیلی با افتخار هی می خوردم و
...نوبتمون شد و با استرس رفتیم داخل و رو تخت دراز کشیدم
بابایی اومد پیشم..کنارم بود احساس آرامش میکردم ...
چشامون به مانیتور بود...وای خدای من...این باور نکردینیه...اشک تو چشامون حلقه زده بود...چقد لحظه ی زیبایی هست یه فرشته که جون گرفته و کامل شده...انگار داشت باهامون حرف می زد
دکتر گفت ...این دستاشه...این پاهاشه ...اینم مغزشه...این نیم رخش ...این تمام رخشه...بابایی همش میگفت ماشالا... ماشالا...خیلی سوال پرسیدم آقای دکتر خسته شده بود خندید و گفت سوالاتو بزار آخرش به همشون جواب میدم اما من که طاقت نمی آوردم...قربون اون دست و پاهات برم الهی..........
یه دفعه آقای دکتر گفت : به به...یه دختر خانوم نازه...
چقدم با حیاست یه دستش کنار گوششه و یه دستش بین پاشه منم گفتم خیلی باحیاست...دل تو دلمون نبود انگار یه حس عجیب و قشنگ دیگه اومد تو دلمون...خیلی زیباست...یه محبت دیگه تو وجودمون شکل گرفت...
خدای من شکرت...یه دخمل ناز..............وای خدا چقد دوسمون داشتی.....وای..........عاشقتم....
بابا اومد دستمو گرفت و گفت تبریک می گم مباک باشه....دوست داشتیم داد بزنیم از خوشحالی...دقیقا اولین تکونای قشنگتو احساس میکردم...مامانی دیگه ول نمی کردی ...بابا امین روزه بود و خواست که یه مهمونیه...سه نفره تشکیل بده و رفتیم پیتزا میزبان....چه شب قشنگی...حالا با آرامش می خوابم....خیلی احساس خوبی دارم
خدایا فرشته مونو زود بهمون برسون


سونوی غربالگری دوم-تعیین جنسیت
