سلاله جونیسلاله جونی، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

سلاله جونی نی نیه خوش قدم

سونوی غربالگری دوم-تعیین جنسیت

1392/5/12 19:56
1,523 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نفسم

امروز92/05/12 هست و باید بریم واسه سونو و غربالگری

از سر کار زودتر اومدم بیرون و خیلی مشتاق بودم که دوباره عسل زندگیمو ببینم اما یه استرسی هم دائم تو راه چند بار خسته شدم و نفسم می گرفت501.gif آخه با عجله اومدم که زود برسم بابا امینم زود اومد تا به مطب برسه و بتونه ببینتت و از این سعادت قشنگ بی نصیب نشه خلاصه رسیدیم و گفتند که باید شکلات بخورم تا تحرک بچه بیشتر بشه و تا دلت بخواد شکلات خوردم با اینکه فشارم بالا بود خیلی با افتخار هی می خوردم و504.gif...نوبتمون شد و با استرس رفتیم داخل و رو تخت دراز کشیدم510.gif بابایی اومد پیشم..کنارم بود احساس آرامش میکردم ...zwanger19.gifچشامون به مانیتور بود...وای خدای من...این باور نکردینیه...اشک تو چشامون حلقه زده بود...چقد لحظه ی زیبایی هست یه فرشته که جون گرفته و کامل شده...انگار داشت باهامون حرف می زددکتر گفت ...این دستاشه...این پاهاشه ...اینم مغزشه...این نیم رخش ...این تمام رخشه...بابایی همش میگفت ماشالا... ماشالا...خیلی سوال پرسیدم آقای دکتر خسته شده بود خندید و گفت سوالاتو بزار آخرش به همشون جواب میدم اما من که طاقت نمی آوردم...قربون اون دست و پاهات برم الهی..........

یه دفعه آقای دکتر گفت : به به...یه دختر خانوم نازه...چقدم با حیاست یه دستش کنار گوششه و یه دستش بین پاشه منم گفتم خیلی باحیاست...دل تو دلمون نبود انگار یه حس عجیب و قشنگ دیگه اومد تو دلمون...خیلی زیباست...یه محبت دیگه تو وجودمون شکل گرفت...

خدای من شکرت...یه دخمل ناز..............وای خدا چقد دوسمون داشتی.....وای..........عاشقتم....

بابا اومد دستمو گرفت و گفت تبریک می گم مباک باشه....دوست داشتیم داد بزنیم از خوشحالی...دقیقا اولین تکونای قشنگتو  احساس میکردم...مامانی دیگه ول نمی کردی ...بابا امین روزه بود و خواست که یه مهمونیه...سه نفره تشکیل بده و رفتیم پیتزا میزبان....چه شب قشنگی...حالا با آرامش می خوابم....خیلی احساس خوبی دارم503.gifخدایا فرشته مونو زود بهمون برسونAwesome Baby Boy

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)