سفر بارداری به اراک
سلام قشنگترین جوجوی زندگیه من و بابا
امروز صبح بابا صورتشو اصلاح کرد و ما
حرکت کردیم به سمت اراک آخه دختر داییه بابایی دعوت کرده بود بریم خونشون ما هم با مامانی عفت و آقاجون عسگریت و عمو ها و زن عمو هات راه افتادیم .زن عمو و ثنا جون اینا اومدن تو ماشین ما آخه زن عمو یه تو راهی داره که باید پسر باشه و همبازیت میشه.توی راه من و زن عمو خیلی اذیت شدیم چون هوا هم گرم بود هم اینکه ما عقب نشسته بودیم و صندلی های عقب ضربه ها و دست اندازها شدیدتره.خلاصه رسیدیم جات خالی بود
کلی حالتو پرسیدن و استراحت کردیم دختر دایی و عباس آقا یه کوچولوی نازم دارن که هنوز یک سالش نشده اسمش مهرانا خانومه ...خیلی دست و پا میزنه و میخنده ماشالا...عزیزم همه جا احساست میکنم تو دلم....خیلی دوست دارم.فردا هم باید بریم خونه پسر خاله سجاد اونا هم یه کوچولوی خوشکل دارن که اسمش امیر حسینه..نمیدونم شما جنسیتت چیه اما هر چی هستی عاشقتم مامانی...زود زود بیا دیگه.....این بوس واسه تو عزیز دلم


سفر بارداری به اراک
