سفر به علمده نور
نفسم سلام
الان میخوام سفرمونو واست کتبی یادداشت کنم عزیزم
بابا جون تصمیم گرفت تو این چند روز تعطیلات ما خانوادم رو همراه با مادربزرگم ببره شمال این اولین سفری هست که قراره با هم بریم من خیلی خوشحالم صبح ساعت 7 راه افتادیم مامانی چشمت روز بد نبینه 1صبح فردا رسیدیم بابایی دیگه کلافه شده بود
ولی خیلی جوجوی نازی هستی که اصلا مامان و اذیت نکردی جوجوی قشنگم
معلومه که مثل مامان و بابا اهل تفریحم هستی خب از این بابت خیلی خوشحالم بین راه یه ترافیک سنگینی شد که متوجه شدیم جاده هراز رو بستن و فیروزکوه شلوغ شده این جاده رو هم ساعت 11 شب باز میکنن فدات شم خیلی گرم شده بود دیگه طاقتم داشت تموم میشد
بابا داشت فکر میکرد چیکار کنه تا 11 شب
که یه دفعه یک یکی از روستایی ها گفت یه راهی هست تو جنگل اگه بنزین و غذا دارید این راهو بریدیه ساعت دیگه میرسید بابل
برق شادی رو تو چشای بابایی می دیدم خلاصه پناه بر خدایی راه افتادیم و رفتیم تا به شب نخوریم مامانی عجب جنگلی بود مثل جواهر ده رامسر زیبا بود پله پله میرفتیم بالا حالا دیگه تو آسمون بودیم قربون خدا برم با اون قشنگیهایی که بهمون داده خداکنه قدرشو بدونیم...خلاصه رسیدیم ویلای پنها تو علمده نور...ویلای بابا هم خیلی قشنگ بود لب ساحل رفتیم سه تایی کلی حرف زدیم قشنگم گفتیم یعنی میشه دفعه بعد سه تایی بیایم؟....فرداش هم رفتیم نهار جنگل سیسنگان جوجه زدیم و بعد بزار رفتیم و یه تاپ و شورت آدیداس واست خریدیم که ورزشکار ورزشکار بشی بعدشم رفتیم دریا و یه آبی به تن زدیم کلی بازی کردیم با بالا همه ی بازی های قشنگو..
چقد شیطنت کرد بابا
تو آب با داییت هم کلی والیبال بازی کردیم تو آب خیلی باحال بود آلیسا بازی کردیم آسیاب بچرخ بازی کردیم و کلی بازی های دیگه
.مامانی ربابم همش نگران بود از اینکه ما رفتیم تو آب اما ما کلی آب تنی کردیم میدونم که خیلی بهت خوش گذشت به همه خیلی خوش گذشت دست بابایی درد نکنه اصلا انتظارشو نداشتم...امین جان دستت درد نکنه...ممنونم...جبران کنیم...خلاصه دیگه سفرمون داره تموم میشه و باید خوب یادمون باشه این روزای قشنگو...سفر قشنگ و عالی ای بود همه خوشحال و راضی ...خدایا شکرت ایشالا دفعه بعد دخمل قشنگم هم تو جمع ما حضور فیزیکی داشته باشه...البته حتما الان خسته شدی و داری استراحت میکنی تو ابرا
به امید سفرهای آینده مامانی


سفر به علمده نور
