غربالگری سه ماهه اول
سلام خوشکل مامان 
امروز وقت سونوی سه ماهه اولت هست و من خیلی استرس دارم نمی دونم چرا آخه خیلی دوس دارم ببینمت....دوباره دلتنگت شدم...بعد از سرکار سریع راه افتادم که برم بیمارستان کسری وقتی رسیدم متوجه شدم که آز خون رو انجام نمی دن گفتم اشکالی نداره سونو رو انجام بدین مامانی کلی منتظر شدم آنتنم نداشتم به بابایی بزنگم.اما یه دفعه دیدم که بابایی اومد و کلی خوشحال شدم حالا دیگه انتظار سخت نبود برام بابا امین یه تغییری کرده بود تا دیدمش بهش گفتم اوا چرا چشات ریز شدن؟یکم تعجب کرد
و ناراحت شد بیشتر که نگاه کردم
متوجه شدم که رفته آرایشگاه و گفتم مبارک باشه اصلاح زیارت و کلی خجالت کشیدم و خندیدم از اینکه گفتم چشات تنگ شده...
نوبتمون شد رفتیم داخل و خانم دکتر افکاری گفت به به مامان با ذوق که همش دوس داره سی دی بگیره اومد دوباره
گفتم خانم دکتر شما قول دادی بهم سی دی بدی پس بهم بدید دیگه گفت اگه خوشحال میشی باشه میدم وای....خدای قشنگم خدای زیبایی چقد قشنگه...
چقد زیباست...مامانی سرتو دیدم..دست و پاتو دیدم...بابا چقد خوشحال بود نمیدونستم شمارو ببینم یا چهره بابارو ببینم...گفتم جنسیتش هم مشخصه؟گفت آره ولی نمیگم گفتم تورو خدا بگو گفت قول میدی نری خرید واسش؟گفتم باشه قول میدم آخه گفت احتمال داره جنسیت عوض بشه تا ماه چهارم...گفت چی دوس داری؟گفتیم فرق نداره فقط میخوام وقتی باهاش حرف میزنم صداش کنم یه اسمی واسش انتخاب کنم....گفت باشه حالا بهت میگم..............پسسسسسسسسسسسسسسسسره......
و سالمه ...خدایا شکرت که سالمه.........واسه جنسیتش اصلا خوشحال نیستم چون قطعا تغییر میکنه...پس بازم منتظر می مونم...ممنونیم خدا... بابا یه دفعه ناخداگاه خندید صدای خندش هنوز تو گوشمه که وقتی شنید بچه سالمه و اینم صورتش...تو پوست خودش نمیگنجید...بابا اومد کنارم دستمو گرفت کنار تخت و گفت مبارک باشه ...
ایشالا سالم باشه.. مامانی فعلا11 هفته و 2 روزت هست...از بیمارستان که اومدیم بیرون یه دفعه جیغ کشیدیم با بابایی از خوشحالی خیلی لذت بخش بود...
باید چند روزه دیگه بریم پیش دکترت تا صدای قلبتو بیشتر بشنوم عزیز دلم....![]()


غربالگری سه ماهه اول
