دلتنگی مامان نگار
سلام نازنینم
خوبی؟مامانی که حالش زیاد خوب نیس اصلا حوصله نداره شبا نمیتونه بخوابه چند روزه که داری فشار میاری به دیسک کمرش
البته اشکالی نداره ها تا میتونی بزرگ شو مهم نیست عزیزم....تا میتونی فشار بیار به کمرم عزیزم
دوست دارم بزرگ شی چاق بشی چله بشی بعدا بیایم درسته بخوریمت...پس زیاد از حرفای مامان دلخور نشو آخه ما دیگه از این به بعد باید به هم اعتماد کنیم و محرم هم بشیم وای چقد حال میده پسرم ...
الان شما از همه چیز من و بابا خبر داری و ما هم همینطور...پس از حالا تا همیشه سنگ صبور هم میشیم و باهم درد و دل میکنیم مامانی..
دوست دارم عزیز قشنگم...دعا کن حال مامان زود خوب بشه میترسم دیسک کمرم آخرش کار دستمون بده..آخه مگه مامانی چند سالشه که باید دیسک داشته باشه خب...این روزا خیلی دوست دارم مثل قبلنا با بابا امینت درد و دل کنم آخه ما همه چیز به هم میگیم و از همه جایی که دلتنگیم باهم صحبت میکنیم کاش امشب بابایی یه شاخه گل واسم خریده باشه
احساس کمبود محبت دارم یا شاید واسم بازم نامه نوشته باشه
، آخه تازگیها دلم نمیاد آخه بابایی خیلی خسته است و کلی فکر تو سرشه نمیخوام منم یه مشکلی براش بتراشم واسه همین همه حرفامو با تو درمیون میزارم قشنگم ...خدای مهربونم کمکم کن گلم رو صحیح و سالم به دنیا بیارم...من و بابایی همش به انتظار نشستیم![]()
آمین یا رب العالمین


دلتنگی مامان نگار
