سلاله جونیسلاله جونی، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

سلاله جونی نی نیه خوش قدم

حقیقت های زندگی

اینا حقیقت هایی هستند که از الان دوست دارم برات زمزمه کنم که یادشون بگیری و وقتی انشالله زمینی شدی تو زندگیت به کارشون بگیری ......   کار خوب امروز تو را،اغلب افراد فردا فراموش می کنند،                                                                        در هر حال تو ک...
13 مرداد 1392

حالا که آمدی..

عزیز تر از جانم،،، شیرینتر از عسلم،،، نابتر از کیمیا،،،همه دار و ندارم حالا که خدای مهربان و توانا وجودت را مرهمی برای زخمهایم  و سرگرمی برای فرار از دردهایم  قرار داده،، حالا که  وجودت مایه آرامش  خاطر و آسایش روحم شده،،، پس... برایم بمان و مایه آرامشم باش ...  مرد شو ،.. مرد بمان ،..و مایه غرورم باش...  مرد شو ،.. مرد بمان ،..و مایه غرورم باش... دختر عزیزم امیدوارم در آینده با مشاهده  خاطرات مشترک  الکترونیکی که از لحظات و روزهایی از عمرمان در کودکی تو و به برکت وجود تو بهترین روزهای جوانی من   را  به یادگار  مینگارد  و...
13 مرداد 1392

دوست داشتن من

دوست داشتن من به قول پناهی:" من خودمو میبینم... خودمو میشنفم..... خودمو فکر میکنم.... تا هستم جهان ارثیه بابامه......... وقتی هم نبودم........... مال شما............ سلام هاش....... عشق هاش...... درد هاش..... همه ی تنهایی هاش.......... اگه دوست داری...... بیا بامن ببین... یا بذار باتوببینم.... با من بگو......... یا بذار با تو بگم......... سلام هامونو... عشق ها مونو... درد هامونو.... همه تنهایی ها مونو....... امین جانم و دخمل نازنینم : من شما را به سبک خودم دوستت دارم ...   من دنباله روی عشق دیگران نیستم    فکر می کنم کندن کوه برای ساختن تو...
13 مرداد 1392

برای دخملم

دختر قشنگم خودت را، در قلب هیچ آدمی نچپان جا نمی شوی، فقط چروک می شوی! مامانیییییی اصلا دوست ندارم ببینم یه روزی قلبت چروک شه هاااااا پس خیلی حواستو جمع کن دخمل کوچولوووووووووو   ...
13 مرداد 1392

توجه کن مامانی خیلی توجه کن

آدمها :   وقتی کودکند می خواهند برای مادرشان هدیه بخرند ولی پول ندارند . وقتی که بزرگتر می شوند ، پول دارند ، ولی وقتِ هدیه خریدن ندارند. وقتی که پیر می شوند ، پول دارند ؛ وقت هم دارند ، ولی مادر ندارند    مامانی از الان بهت گفته باشم اون موقع نگفتی نمیدونستم شما کادوتو بخر کاری به این کارا نداشته باش ...
13 مرداد 1392

لحظه ی پروانگی

با دختر نازنینم ! دیگر چیزی به آمدنت نمانده این را هم می توان از تقویمی که نگاه هر روزه ام را می دزدد فهمید هم از تکانها و فشارهایی که به مادرت وارد می کنی درست مثل پروانه ای که می خواهد پیله ی خود را بشکافد و در هوایی غیر از فضای تنگ و محصور خود بال بگشاید بیا مادر که مشتاق دیدارت هستیم عزیز دلم هنوز بعد سه سال شیدای داشتن و بودنت هستم  ببخش مادرت را اگر در این مدت بخاطر شرایطم کمتر از قبل صبور بودم ! ...
13 مرداد 1392